ویژگی ضد اسلامی انقلاب ایران

این مقاله نخستین بار در نشریه تئوریک گروه قیام سال چهاردهم، زمستان ۱۳۶۹با نام مستعار بابک  به چاپ رسیده است.

 تئوری انقلاب می بایستی راه برون رفت از بحرانی را نشان دهد  که گریبانگیر بشریت گشته و وی را از خویشتن بیگانه نموده است.  انسان معاصر با خلق دولت و اداره وکارخانه و تیمارستان و زندان و غیره تبدیل به اسیر و بنده ی مخلوقات خویش گشته است.  تئوری فوق بایستی در عین حال مراقب باشد که راه برون رفت از زندان حال و مناسبات سرمایه داری تبدیل به بیراهه ای نگردد که به سیاه چال مناسبات قبلی منتهی می شود.  البته بایستی توجه داشته باشیم که شق دیگر قضیه هم کمتر خطرناک نمی باشد. به عبارت دیگر،  بزرگ کردن  پلیدی های مناسبات قبلی نیز می تواند منجر به از نظر انداختن ماهیت ضد انسانی و هولناک سرمایه‌داری گردد. 

باری،  تئوری انقلاب که درصدد تدوین برنامه عمل لازم جهت رهایی انسان از چنگال روابط و مناسبات ای است که وی را به آلت دست نیروهایی نموده اند که خودش برپا داشته نمی تواند به نقد گذاشته اکتفا نماید و حال را از یاد ببرد و یا برعکس با مشغول داشتن خویش به نقد حال، آب  تطهیر روی روابط و مناسبات و نظریات قبلی بریزد.  این مسئله همان مشکلی است که بارها در جامعه خودمان در مقابل نیروهای انقلابی قد علم کرده و امروز نیز به صورتی دیگر مطرح شده است.  آنهایی که دیروز با عمده کردن مسئله امپریالیزم و مبارزه با آن چشم خود را بر روی اسلام و پلیدی های آن بسته اند امروز می کوشند با برجسته کردن اسلام و استبداد و امثالهم مبارزه با سرمایه داری و بیگانگی را از قلم بیاندازند.

 با توجه به مسئله فوق، تئوری  انقلاب ایران را می‌توان دارای دو بعد مشخص دانست:  بعد جهانشمول و بعد ویژه ایران.  مورد اول که عبارت است از نقد موسسات و نهادهای سرمایه داری،  صرفاً ویژه ایران نمی باشد. اگرچه در این جامعه و در دل این تاریخ و فرهنگ زیر و بم خاصی نیز پیدا کرده است.  به عبارت دیگر خرید و فروش نیروی کار و سلسله مراتب درون ارگانیزاسیون و امثالهم در هر کارخانه و اداره و حزبی چهره کریه خود را نشان میدهند.  خواه این کارخانه و اداره و حزب در ایران باشد خواه در اروپا و آمریکا و غیره.  ولی در ایران و با توجه به حضور اسلام و خشونت و تجاوزگری ناشی از آن،  نهادهای فوق بار سادیستی و تحقیر آمیز بیشتری پیدا می کنند.

 بعد دوم تئوری انقلاب  که ویژه ایران است و به دیگر سخن سر و کارش با شکل خاص فرمانبری و فرماندهی در این جامعه می‌باشد،  تواند به نقد بر جنبه‌های جهان‌شمول روابط و مناسبات سلطه گرانه در ایران بسنده نمایند.  اگر در جامعه ما و به برکت حاکمیت اسلام و به خصوص تشیع، هرگونه بیان عواطف و احساسات گناه شمرده می شود و ابراز عشق جای خود را به  تجاوز می‌دهد و تنها مرگ و مرده و عزاداری مشروعیت می یابند،  طبیعتاً تقاضای فضا برای بیان احساسات و عواطف و عشق زندگی و شادی در زمره اهداف انقلاب قرار می گیرند. انقلاب در  این بعد، درصدد تسخیر آن  فضایی برمی‌آید  که بین سیاست و اقتصاد قرار گرفته و شامل نهادهای فرهنگی و اجتماعی و روانی می باشد.  در چنین زمینه ای است که موسیقی و رقص و شعر، عشق و دوستی و قبول  عقاید و مذاهب گوناگون  و ابن الوقت بودن و به بیان عرفا ًافسوس نامده و گذشته را نخوردن ً تبدیل به برنامه عمل انقلابیون می گردد.

 در این بحث توجه ما عمدتاً معطوف به بعد دوم،  یعنی ویژگی ضد اسلامی تئوری انقلاب ایران است.  البته این نکته صرفا جهت جلوگیری از تطویل کلام صورت می گیرد و به هیچ وجه بدین معنی نیست که جنبه ی جهان شمول انقلاب و نقد به نهادهایی از قبیل دولت و حقوق و بازار و تکنولوژی  و  ارگانیزاسیون  و پارلمان و غیره از اهمیت کمتری برخوردارند.  ما در جای دیگری این  جنبه از مطلب  را به تفصیل مورد بررسی قرار داده ایم و در آینده نیز به آن باز خواهیم گشت.  بنابراین همانطور که در ابتدای مطلب گفتیم، دو مطلب فوق را می بایستی به عنوان دو بعد تئوری انقلاب در نظر بگیریم، دو بعدی که از یکدیگر جدایی ناپذیرند. به عبارت بهتر، ریشه کن کردن اسلام و سرمایه داری در ایران بایستی به عنوان پروسه واحدی در نظر گرفته شوند.  بیگانگی از خویشتن در عرصه کار و سیاست مستلزم بیگانگی از احساسات و عواطف و ارزشهای شخص و مبتنی بر آن است.  اولی عمدتاً   ”ره آورد“  سرمایه داری و دومی عمدتاً محصول  ” دین مبین “  میباشد و رهایی از یکی بدون رهایی از دیگری خیالی است واهی.   پرخاش به اسلام مبنای عاطفی لازم جهت مبارزه با سرمایه داری را فراهم می آورد و مبارزه با سرمایه داری  زمینه اجتماعی بقای اسلام را از میان برمی دارد.  بدون چنان مبنای عاطفی و انگیزشی، شور و شوق مبارزه و پایداری در امر آن از بین میرود و بدون چنین تحول  ساختاری، زمینه اجتماعی لازم جهت برپاداشتن و تحکیم و تداوم آلترناتیوی مبنی بر عشق و شادی و زندگی به وجود نخواهد آمد.  مبارزه با اسلام مبارزه با آن خلاء عاطفی و فرهنگی است که در نتیجه گناه شمرده شدن همه اشکال بیان عاطفی و هنری در فرد ایجاد می گردد و از نقطه نظر سرمایه،  او را به شخصیتی ایده‌آل تبدیل می نماید. فرد مذکور به جز عزاداری و قتل وغارت  و تجاوز وحرص انباشت، سودایی در سر ندارد.  سرمایه داری، به خصوص در دوران انباشت بدوی و یا دوران های بحران و رکود اقتصادی یکی از مناسبترین شکل های اجتماعی جهت ارضاء احتیاجات بیمارگونه این شخصیت می باشد و کانالهای اجتماعی مشروع مورد نیاز آن را ایجاد می‌کند.

افسردگی فردی و افسردگی اجتماعی

در روانکاوی این اعتقاد وجود دارد که سرکوب خشن و بیرحمانه احساسات فرد در دوران کودکی یعنی دورانی که وی قادر به دفاع از خود نمی باشد، منجر به شکل گرفتن شخصیتی خشک و انعطاف ناپذیر می گردد.  به عبارت دیگر،  کودک مزبور که فاقد توانایی مقابله با فرد سرکوبگر می باشد، سرکوب را به اصطلاح درونی می کند و وی را به بخشی از وجود خویش تبدیل می نماید.  در نتیجه،  از این به  بعد به عوض اینکه از شخص سرکوبگر دستور بگیرد،از وجدان اخلاقی خویش فرمانبرداری می کند.  ولی این فرد مطیع و رام، در اندرون خود پر از فریاد و غوغاست و نمی داند که چه کسی این غوغا را در اندرون وی به پا کرده است:

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

 که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 تمام احساسات و عواطفی که از زمان سرکوب دوران کودکی اجازه بروز پیدا نکرده اند در درون این فرد می جوشند و ضمیر ناخودآگاه را متلاطم می سازند و به دنبال مفر مشروعی جهت بیان خویش می باشند.  احساسات و عواطف سرکوب شده فوق غالباً به صورت مسخ شده خود را نشان می دهند و در قالب افسردگی و غم بی دلیل و افسوس بی پایان سراپای زندگی فرد را در بر می گیرند. این افسردگی در واقع چیزی نیست مگر عزاداری سمبلیک برای کودکی که به خاک سپرده شده و فدای تمنیات شخص سرکوبگر گشته است.

 البته ناگفته نماند که این سوگواری نمادین هرگز به دنیای آگاه شخص راه نمی یابد و تبدیل به غم خواری واقعی برای احساسات و عواطف سرکوب شده ی خویش نمی گردد. این است که افسردگی مذکور  حالت روانپریشانه و بی هدف پیدا می‌کند.  به عبارت دیگر،  گریه و زاری و عزاداری تبدیل به هدف گشته و موضوع خود را گم کرده است.  اگر این فرد قادر بود که سرکوبگر بیرونی را تشخیص دهد،  آن گاه می توانست به عوض اینکه در غم عزیزی بنشیند که به گمان وی از دست رفته است،  فرد سرکوبگر را مورد حمله قرار دهد و خشم و نفرت خود را وی ابراز دارد.  منتها همانطور که گفتیم،  شخص مذکور، سرکوب را درونی نموده و خشم و کینه اش را هم متوجه خودش کرده است.  پس تمام انرژی روانی این فرد، صرف پنهان نگاه داشتن و حمایت از سرکوبگر واقعی می گردد و به عزاداری خویش می نشیند و مرگ سمبلیک احساسات و عواطف خود را، مرگ واقعی می‌پندارد که گریزی از آن نیست.

روی دیگر این سکه، کینه و نفرت به همه آن کسانی است که به طور بالقوه این تعادل ناپایدار را به هم میزنند. هر کسی که به احساسات و عواطف خویش و یا دیگران ارج نهد و اصولاً، هرگونه بیان احساسات و عواطف را که مترادف با سرپیچی از فرامین نیروی سرکوبگر فوق است، با بی رحمی مورد حمله قرار می گیرد و لگد مال می گردد.  نفرتی که شخص نسبت به خود و احساسات و عواطف روا داشته بوده، در مورد دیگران نیز به کار برده می شود.

 حال این قضیه را در ابعاد وسیعتر اجتماعی و تاریخی در نظر می گیریم.  حمله اسلام با قتل و غارت و تجاوز ای که در تار و پود این مذهب بافته شده، نه فقط بدین صورت برای قربانیان آن تصویر نگشته بلکه محبتی قلمداد شده که جان و مال و ناموس آنان را نجات داده است. لشکر اسلام به زعم   ایدولوگهای مسلمان همه جا با استقبال مردم و به خصوص زحمتکشان روبرو شده و با آغوش باز مورد پذیرش قرار گرفته است.  مبلغین اسلام،  هرگاه با واقعیتی از این قبیل مواجه می شوند که برای تحمیل اسلام از خون مردم آسیاب به راه انداخته اند و مردان را سربریده اند و زنان را مانند اشیاء بین لشکر اسلام تقسیم نموده اند تا مورد تجاوز این جانوران قرار گیرند و …  به روی خودشان نمی آورند و موضوع را به سکوت برگزار می کنند.  در این میان آنچه به بحث ما مربوط می شود این است که خود قربانیان جنایت هولناک مزبور نیز آنچنان با تعصب و خشونت از افسانه فوق دفاع می کنند و هر مخالف اسلامی را گردن میزنند که ظاهراً هر گونه شک و شبهه ای در مورد صحت ادعاهای فوق از بین میرود. توضیح این قضیه با تکیه بر تئوری های روانکاوی،  در عین حال که مسئله مدافعین سینه چاک اسلام را حل میکند، تئوری انقلاب ایران را نیز تا آنجا که مربوط به ویژگی سرکوب  و این انقیاد در ایران می‌شود،  تدوین می نماید و در صورت ترکیب با نقد انقلابی نهادهای سرمایه داری ما را به  سر منزل مقصود رهنمون می شود.

همانطور که در مورد حالات روانپریشانه افسردگی توضیح داده شد،  سوگواری نمادین و درونی کردن سرکوب و سرکوبگر و عدم توانایی شخص به ابراز خشم و پرخاش خویش، به تجاوزگر،  از جمله عواملی می باشند که فرد را گرفتار بیماری می نمایند.  شخصیت افسرده که در واقع به عزاداری احساسات و عواطف کشته شده خویش نشسته است،  تنها در صورتی قادر خواهد بود سلامت خود را باز یابد که خشم و نفرتی را که متوجه   خویش نموده است بیرون بریزد و آن را به سرکوبگر واقعی معطوف نماید. تا زمانی که این مهم انجام نگرفته است،  شخص افسرده قادر به رها کردن خویش از چنگال افسردگی نیست.  وی در عین حال که با اجرای فرامین سرکوبگر،  احساسات خویش را هر روز بیشتر از روز قبل خفه میکند،  در سوگ این احساسات نیز می نشیند.  شناختن سرکوبگر بیرونی و پرخاش به وی، مترادف با رهایی از چنگال افسردگی است.  چراکه ابراز خشم و نفرت به سرکوبگر بیرونی ، فرد را از چنگال خشم و نفرتی که نسبت به خودش روا داشته و به صورت احساس گناه جلوه می کرده است رها می سازد.  بعلاوه،  شخص رها شده از احساس گناه، توانایی تحمل عقاید و ارزش های مخالف را نیز باز می یابد و به عوض محکوم کردن دیگران، می کوشد آنان را درک نماید.  به عبارت دیگر،  درهم شکستن سرکوبگر درونی شده یا وجدان اخلاقی،  درک شخص را از خود و دیگران بیشتر می کند و در عین حال که افسردگی وی را درمان می نماید، انعطاف ناپذیری و عدم تحمل عقاید مخالف را نیز از میان بر می دارد.

 مسئله  فوق عیناً در مورد اجتماع نیز مصداق پیدا می کند. جامعه‌ای که بیش از هزار سال است به عزاداری احساسات و عواطف و غرور لگدمال شده اش نشسته است، جامعه ای که در سطح هوشیار خود، مراسمی به جز تعزیه و سینه زنی و قمه زنی و زنجیر زنی و روضه خوانی و غیره را مشروع نمی دانند جامعه‌ای که به بیان خمینی (بخوان اسلام)  انقلاب را مترادف با قبرستان می‌داند و نوروز و شادی و عشق را به عنوان طاغوت ارزیابی می نماید، چیزی نیست مگر فرد افسرده متورم شده.

البته همه این مسائل فقط در سطح هوشیار برای فرد و جامعه معتبرند. به همان ترتیب که احساسات و عواطف فرد افسرده، صرفا در دنیای هوشیار وی کشته شده اند و در ضمیر ناخودآگاه او زنده و فعال می باشند، جامعه رسمی هم تنها در سطح نهادها و موسسات و مراسم ”حاکم“  موفق به سرکوب غرور و شادی و عشق گشته و نوکری و خشونت و تجاوز و عزاداری را به جای آنها نهاده است.  ولی در بطن جامعه و در سطح ناخودآگاه،  عشق و شادی و زندگی و آزادی و وارستگی، ارزش‌هایی عزیز و خواستنی هستند. همین مراسم عزاداری و سینه زنی و مرده پرستی و غیره، حاکی از احساسات و عواطف و ارزش‌های دیگری می باشند که بیش از هزار سال است در بطن این جامعه و علیرغم اسلام در قلیانند.کافیست که به عوض فرو آورد قمه بر روی مغز خویش، آن را بر فرق اسلام بکوبیم و به عوض سینه زنی  قلب اسلام را نشانه رویم تا به عوض عزاداری، هر روزمان نوروز گردد.

به دیگر سخن، شناختن توان انقلابی نهفته در بطن جامعه ما،  مستلزم درک ناخودآگاه کلکتیو آن می باشد. این دنیای           ناخودآگاه (بی هوش) صرفا در صورتی قابل درک خواهد بود که بر توجیه های عقلانی و رسمی ( هوشیار) جامعه که همگی دارای رنگ و بوی کثیف اسلامی می‌باشند فائق آییم.

 محرم این هوش جز بیهوش نیست

 مرزبان را مشتری جز گوش نیست

 اگر در محافل رسمی و اسلامی صحبت از نوکری و بندگی نیرویی است که حاکم بر انسان ها می باشد، از ناخودآگاه جامعه ندای انالحق و امکان انسان به نیل به مرحله خدایی و رهایی از عبودیت به گوش می رسد. اگر در اسلام همواره صحبت از کشتن کفار است و جهاد و شهادت و مرگ را تبریک میگویند، در ناخودآگاه کلکتیو جامعه پای بر سر کفر و دین می‌کوبند و ابن الوقت بودن را در مفهوم غنیمت شمردن لحظه حاظر و پرستیدن زندگی و نفرت از مرگ، می ستایند و همراه با مولوی تکرار می‌کنند:

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

 نیست فردا گفتن از شرط طریق

 اگر اسلام با منطق بازاری و کاسبکارانه خاص آن، مسلمانان را دعوت می نماید تا به طمع بهشت، لذت زندگی و پیوندهای انسانی را بر خود حرام کنند،  ناخودآگاه جامعه از زبان خیام این منطق را به سخره می‌گیرد و می‌گوید:

 گویند بهشت و حور عین خواهد بود

 آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

 گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

 چون عاقبت کار چنین خواهد بود

 و یا از زبان مولوی و با بیانی از این هم روشن تر اصولا  این نوع عقلانیت را دون شأن انسان ارزیابی می‌نماید:

 هم مزاج خر شده است این عقل است

 فکرش اینکه چون علف آرد بدست

  مبلغین اسلام یعنی واعظان و زاهدان که قاعدتاً می‌بایستی مقدس می بودند، در دنیای ناخودآگاه مردم به عنوان مظاهر ریا و دورویی ارزیابی می شوند:

 واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند

 چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

 طبیعتاً دعوت این مبلغ این یعنی عزاداری برای گذشته یا به انتظار فردایی موهوم نشستن نیز با اقبال ناخودآگاه کلکتیو جامعه مواجه نمی‌شود و دنیای ناهوشیار فوق از زبان عطار بر لذت بردن از امروز پای می فشارد و اصرار می ورزد که:

 چون از ماضی و مستقبل خبر نیست

 به جز عمر تو نقدی ما حضر نیست

 نده این نقد را بر نسیه  بر باد

 که بر نسیه کسی ننهاده  بنیاد

بنابراین جامعه رسمی که مترادف با دنیای  هوشیار فردی است، مسلمان می باشد. اسلام در قالب نهاد ها، موسسات، مراسم و ارزش های ضد انسانی و  مرگ پرستانه تبلور یافته است. جامعه غیر رسمی، شورشی و بالقوه انقلابی که مترادف با احساسات و عواطف پنهان در ضمیر ناخودآگاه شخصی روان پریش و افسرده می باشد، در جامه روابط و پیوندها انسانی و ارزش های عاشقانه و دارای رویکرد زندگی پرستانه متجلی می گردد. عزاداری مداوم شیعیان چیزی نیست مگر افسردگی مداوم فرد که به کل جامعه تعمیم یافته است. تقدس زدایی از تشیع و عزاداری خاص  آن، ارج نهادن به عشق به انسانیت ایست که در چنگال خون آلود اسلام خفه شده. به عبارت بهتر، این امر، تقدس زدایی از نوکری و بندگی است و به همین دلیل هم غرور و عزت نفس پایمال شده فرد را به وی بازمی‌گرداند. جهاد و غزوه و امثالهم را با نام های واقعی آنها، یعنی قتل و غارت، خواندن درک جنبه تجاوزکارانه این مذهب کثیف را  تسهیل میکند و در عین حال پذیرش گرایشات نهفته در ناخودآگاه کلکتیو این جامعه را نیز امکان پذیر می نماید. گرایشاتی که تحمل عقاید مخالف و عشق را به جای جهاد می گذارند و جام باده و زلف یار و سماع را بر ذوالفقار علی و آدم کشی هایش ترجیح می دهند و جهان را رباطی دو در می خوانند و در نتیجه مقام انسان را بالاتر از غارتگری می دانند که به طمع غارت مردم بی دفاع غزوه به راه می اندازد .رهایی از چنگال عقل ابزار گونه و حسابگری که سراپای زندگی فرد را فدای محاسبه سود و زیان نموده و امکان لذت بردن از زندگی و برقراری روابط و پیوندهای انسانی را از وی سلب نموده است، منجر به غنیمت شمردن دم و لذت بردن از امروز و برنامده و گذشته افسوس نخوردن و از همه مهمتر، برقراری پیوند انسانی با دیگر افراد می گردد.

 خدای مسلمانان که نمادی است از اجتماع ایشان چیزی بیش از صاحب یک بنگاه معاملات ملکی نیست که ضمناً در وقت آزاد خویش به قتل و غارت هم می پردازد. هرگونه پیوندی با اینگونه خدا، یک معامله است و تمام سمبل ها هم حکایت از همین برخورد بازاری دارند. همه چیز در دفتر حساب و کتاب مومنین ثبت می شود. مسلمان واقعی که عمری را به نوکری گذرانده کاملا حساب کار خود را نگه داشته و منتظر است که فردا  ” نزول “  زندگی بر باد رفته اش را از خدا بگیرد. البته نوکری و عبودیت خدا به معنای عدم تجاوز به همنوعان نیست و صرفاً طالب لگدمال کردن احساسات و عواطف شریف شخص می باشد. به بیان دیگر، اگر فرصتی دست داد، مسلمانان واقعی می توانند به غارت همنوعان غیرمسلمان خویش بپردازند و از خون کفار آسیا ب به راه اندازند و تجاوزگری خویش را به بیرحمانه ترین وجه ممکن ارضا نمایند. در رابطه با زنان همین مقدار ملاحظه صوری نیز دیگر ضرورتی ندارد و لازم نیست که نخست آنان را کافر خطاب نمایند و آنگاه مورد تجاوز قرار شان دهند. ازدواج اسلامی و صیغه و امثالهم مسئله را در این رابطه به کلی برای مسلمانان مبارز حل کرده است.

 طبیعتاً اعمال فوق که نتیجه سرکوب احساسات و عواطف انسانی فرد می باشند، هرچه بیشتر صورت پذیرند، حرص شخص را افزایش میدهند.  چرا که به عوض ارضاء احساسات سرکوب شده فرد، احتیاجات سرکوبگر را برآورده می سازند. قتل و غارت و تجاوز گری مسلمانان، طبیعتاً احساسات و عواطف زندگی پرستانه و احتیاج به روابط انسانی و عاشقانه آنان را سیراب نمی کند بلکه تکرار وسواسی و بیمارگونه همان بلایی هستند که بر سر خودشان آمده است. بلایی که نه فقط به عنوان مصیبت ارزیابی نشده بلکه نعمتی قلمداد گردیده که از جانب یک دوست رسیده است. نعمتی که وجودش مدیون همین خود فریبی است. نعمتی که هر گونه عشق و احساس و عاطفه انسانی، هستی اش را در معرض نابودی قرار می‌دهد و در نتیجه ناگزیر است با تمام قوا کمر به نابودی آن عشق و احساس و عاطفه  ببندد.  بلیه  را نعمت قلمداد نمودن و خفه کردن هرنوع ندای آزادی خواهانه و دفاع از تجاوز کار، داستان زندگی یک مسلمان واقعی است. نجات وی از چنگال سرکوبگر مستلزم دریدن پرده پنداری است که واقعیت را از دیده او پنهان می دارد و قاتل را در نظرش ناجی جلوه می نماید. دریدن این پرده پندار فقط در صورتی امکان‌پذیر می‌گردد که عشق و محبت جای نفرت و تحقیری را بگیرد که شخص نثار خود و همنوعانش می‌کرده است. تحقق امرفوق به نوبه خود مستلزم این است که بندگی و فرمان برداری از تجاوز کار و سرکوبگر جای خود را به پرخاش و شورش برضد وی بدهند. تنها در این صورت است که احساسات و عواطف شخص معطوف به اهداف واقعی خویش میگردند ولی از دور باطل کشتن احساسات –  عزاداری –  نوکری آزاد می گردد.

 پروسه واحدی که عشق را به جای نفرت، زندگی را به جای مرگ و مبارزه و شورش را به جای بندگی و نوکری می نشاند، پتانسیل انقلابی نهفته در بطن جامعه و تاریخ ما را نیز رها می سازد. روند فوق انرژی ناشی از درونی کردن سرکوب را آزاد می نماید و آن را به عوض عزاداری برای مردگان به پاسداری زندگی می گمارد.

سرمایه داری، پروتستانتیزم، تشییع

سرمایه‌داری را نمی‌توان به دو عرصه سیاست و اقتصاد خلاصه نمود. این نظام محتاج انسان سرگشته و   متشنجی است که خود را ناپاک و گناهکار می داند و از درد گناه به خود میپیچد. این شخصیت، به نوبه خود محتاج زمینه فرهنگی خاصی است که  تشنج و سرگشتگی ویرا در قالب ارزش ها و آداب و رسوم متناسب با این روحیه، منعقد نماید. انسان مورد نیاز سرمایه، محتاج داشتن است و از بودن گریزان می باشد. وی قادر نیست از امروز و لحظه حاضر لذت ببرد و از بام تا شام در پی جمع کردن و انباشتن بیشتر و بیشتر می باشد. ویرا توان آرام و قرار نیست و بی تابانه و متشنج، روز را به شب می رساند. فرهنگ متناسب با این شخصیت عبارت است از فرهنگی مادی و شیء پرست. فرهنگی که به همه چیز و همه کس به عنوان وسیله  و ابزاری می نگرد که بایستی مورد استفاده قرار گیرد. فرهنگی که تشنج، سوء ظن و عدم درک همنوع را جایگزین آرامش، عشق، همدردی و درک متقابل کرده و تنهایی گسترده ای را به سراپای جامعه تحمیل نموده است.

فرهنگ و انسان دست پرورده سرمایه، وظیفه و انگیزه مادی را مبنای عمل فرد می دانند. در این فرهنگ خودانگیختگی نشانه عدم بلوغ و عقب ماندگی است و کنترل خویش و عمل متناسب با اراده غیر،  بیانگر بلوغ فکری و اجتماعی می باشند. انسان وارسته ای که امروز را فدای فردا نمی نماید و به عوض محاسبه سود و زیان، دل به دریا میزند، به زعم  بورژوا زی،از نظر روانی بیمار است و از نظر اجتماعی وارد دوران مدرن نشده است.

 انسان غربی به کمک رفرم پروتستان به شخصیت بیمار و سرگشته فوق دست یافت. گناه اولیه و ماهیت گناهکار انسان دستاویزی شد که پروتستانتیزم به کمک آن قادر گردد وحشت از انتقام خدا را در دل مومنین جای دهد. عدم امکان مومنین به خلاص کردن گریبان خود از احساس گناه فوق و تاکید پروتستانتیزم بر عدم امکان شخص به تغییر مشیت الهی مبنی بر قرار دادن فرد در زمره آمرزیده شدگان یا لعنت شدگان،وحشت فوق را صد چندان کرد و بر تشنج فرد افزود. بدین ترتیب انسان به وجود آمد که نمی دانست مرتکب چه گناهی شده و فرهنگی شکل گرفت که مجازات فرد را بدون هیچگونه دلیلی مشروع و عین عدالت می دانست. این انسان و این فرهنگ مثل متهم تصویر شده در ”محاکمه “  کافکا، محکوم است که به وظیفه خود عمل کند، بدون اینکه از حاصل عمل خود طرفی ببندد. چرا که بهره‌مند شدن از محصول کار خویش ممکن است شخص را از ادای وظیفه باز دارد و مشغول به جهان نماید.

 انسان و فرهنگ مورد نیاز سرمایه، کار را صرفاً به عنوان وظیفه در نظر میگیرد و به همین جهت هم انجام آن را نه برای ارضای احتیاجات  شخص بلکه جهت برآوردن نیازهای نیرويی بیگانه از خود ضروری می داند. پروتستانتیسم سهم شایان توجهی در شکل دادن به این انسان و این فرهنگ به عهده داشته و به عبارت دیگر انسانی را پرورانده که قادر است به عوض دستور گرفتن از مغز و اعصاب  خویش،از شخص دیگری فرمان ببرد و حرکات دست و پا و حتی احساسات و عواطف خود را متناسب با فرامین مغز و اعصاب آن شخص تنظیم نماید و در عین حال خود را آزاد و مختار نیز  بپندارد. پروتستانتیزم با درونی کردن زنجیرهای بردگی، ضرورت وجود عینی و خارجی این زنجیرها را از میان برداشت و شخص را به زندانبانی خویش گمارد. 

 در کشور ما، به خصوص از زمان صفویه، این امر به عهده تشیع واگذار شده است. اسلام و به خصوص تشیع دو عرصه فرهنگ و شخصیت را در چنگال خویش گرفته است و ارزش‌ها و روان فرد را زندانی تنگ‌نظری خویش نموده . اسلام با محروم کردن انسان از هرگونه بیان عواطف و احساسات خویش، اعم از خصوصی و عمومی، انسان را به موجودی خشک و بی روح تبدیل می نماید و تشیع با عزاداری برای این احساسات و عواطف سرکوب شده زمینه فرهنگی و اجتماعی متناسب جهت تداوم و بقای شخصیت فوق را فراهم می نماید. می‌گوییم عزاداری برای احساسات و عواطف سرکوب شده، چرا که اسلام، نه درسطح خصوصی، یعنی عشق و دوستی و روابط انسانی و نه در سطح عمومی، یعنی نقاشی و مجسمه‌سازی و موسیقی و رقص و حتی شعر، هیچ گونه مفری برای بروز جنبه های لطیف انسانی شخصیت فرد باقی نمی گذارد. روابط عاشقانه در این دین کثیف، به رابطه فیزیکی صرف تنزل یافته اند و دیگر روابط اجتماعی نیز از حد معامله تجاوز نمی کنند.  پاسدار، قاتل و شکنجه گر، یک روی شخصیت دست پرورده تشیع را نمایان می‌سازند و حاجی بازاری روی دیگرآنرا. هر دو کاراکتر فوق یعنی پاسدار و حاجی بازاری اضافه بر اینکه انسان مورد نیاز سرمایه را در دوران انباشته بدوی تشکیل می‌دهند، پایه های شخصیتی لازم برای انسان بی عاطفه و حسابگر و خشک مورد نیاز سرمایه در دوران بعدی را نیز پی‌ریزی می‌کنند. شخصیتی که با احساسات و عواطف خویش بیگانه است و به جز استفاده از دیگران رابطه دیگری نمی شناسد و تا قادر نیست عقل خویش را در مسیری به جز مسیر استفاده جویانه ( عقل ابزار گونه)  به کار اندازد. 

 خرید و فروش آزادانه نیروی کار که مبنای سرمایه داری را تشکیل می دهد، چیزی نیست مگر خرید و فروش آزادانه آزادی.  بدون پروتستانتیزم  در غرب ( که به نوبه خود مبتنی بر دو پایه قدیمی تر،  یعنی یهودیت و برده ‌داری یونان و روم، بود). پذیرش چنین نظام غیر انسانی امکان پذیر نمی شد. در ایران هم بدون اسلام و تشیع، امکان نداشت که غرور انسان ها را تا بدین حد لگدمال نمود و شخصیت و خود بوده گی ایشان را تا بدین درجه در هم شکست که تن به خفت و خواری سرمایه داری و خود فروشی ( خرید و فروش نیروی کار)  بدهند.

 البته، همانطور که خواه پروتستانتیزم و خواه کل سیستم سرمایه داری،  قادر نشده‌اند حاکمیت خود را بدون مقاومت و با آسودگی خیال بر انسانها تحمیل نمایند، در مقابل اسلام و تشیع نیز شکل خاصی از مبارزه و مقاومت به وجود آمده است. اگرما به عنوان ایرانی به ویژگی این مقاومت و مبارزه توجه لازم را مبذول می‌داشتیم، شاید امروز در یک چنین وضعی نبودیم. ولی همین امروز هم در صورت توجه به این مهم و تشخیص محمل روانی و فرهنگی لازم برای رشد سرمایه داری، قادر خواهیم بود اسلام و سرمایه را در عین حال به خاک بسپاریم و وارستگی و عشق و انسانیت را جایگزین آنها نماییم. برقراری سوسیالیزم و درهم شکستن نظام سرمایه داری در ایران بدون درهم پیچیدن طومار اسلام که محمل روانی و فرهنگی لازم جهت تولید و بازتولید این نظام و احتمالا نظام های ضدبشری دیگری را فراهم می آورد، قابل تحقق نمی باشد. حال ببینیم که در جامعه و تاریخ ما، مقاومت در مقابل اسلام به چه صورتی بروز کرده است.

 اگر اسلام هرگونه ابراز احساسات و عواطف انسانی را حتی در قالب   تصعید یافته هنری حرام می‌داند، شعر و عرفان ایرا نی همه چیز را صرفاً از دریچه احساسات عواطف می‌نگرد و سخن خود را با زبان بی زبانی بیان می کند و رقص و پایکوبی و سماع را جایگزین مجلس وعظ می نماید. اگر تشیع جز مرگ و عزاداری محملی برای گردهمایی انسانها نمی شناسد، فردوسی و خیام و حافظ از هر فرصتی برای جشن و پایکوبی استفاده می کنند و با تکیه بر زمینه تاریخی موجود ماقبل اسلام، به تبلیغ کیش مهر و شادی و نور می‌پردازند.اگر اسلام منادی جهاد و قتل و غارت و تجاوز و خونخواری است، عرفان ضد اسلامی، مدام از صبر و تحمل و عشق و قبول عقیده مخالف سخن می راند. اگر اسلام، مومنین را به فدا کردن امروز برای نیل به غلامبارگی فردا در بهشت فرا می خواند،  حافظ خود اساطیر اسلامی را به نحو دیگری روایت می‌کند و به اصطلاح امروزی ها از این اساطیر، ساختار زدایی می نماید و خود را فرزند ناخلف  ” آدم “   می‌خواند اگر همان بهشت موعودی را که پدرش، یعنی ” حضرت آدم “، به دو گندم فروخته بود، او یعنی حافظ به جویی نفروشد.

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

 ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم 

خیام نیز همین ایده را به نحو دیگری بیان می دارد و سراغ بازگشتگان از آن جهان را میگیرد تا در مورد بهشت از آنها سوال کند و چون این را از سفر بازگشتگان را پیدا نمی کند، مردمان را به لذت بردن از زندگی در همین جهان فرا می خواند و ایده فدا کردن امروز به طمع فردا را یک ایده ی واهی می نامند. همین مسئله در مورد مولوی و اصولا عرفایی که معتقدند  ”صوفی ابن الوقت باشد “  نیز مصداق پیدا می کند. ابن الوقت بودن در بیان این عرفا یعنی همین مسئله لذت بردن از لحظه و فدا نکردن آن به طمع فردایی موهوم است.

 ایده های فوق که از یک طرف در اندیشه ما قبل اسلامی و از طرف دیگر در اندیشه انقلابی و ضد اسلامی بعدی ریشه دارند، در عین حال از پتانسیل ضد سرمایه دارنه بسیار قوی نیز برخوردار می باشند. همانطور که گفتیم خرد ابزار گونه، کشتن احساسات و عواطف، قطع پیوند های انسانی و برخورد به دیگر انسانها صرفاً به عنوان وسیله ای در خدمت اهداف اگویستی ( egoism)  خویش و بالاخره فدا کردن امروز به طمع انباشت،  همه و همه از   خصائلی می‌باشند که به نحو احسن قادرند در خدمت تولید و بازتولید سرمایه قرار گیرند.و بالعکس عقلی که در خدمت همدردی و همنوایی با دیگر انسانهاست، احساسات و عواطف  تلطیف شده، عشق و برخورد به دیگر انسانها به عنوان هدف و نه وسیله، رهایی از اگوئیزم و زندان نفس و بالاخره ”ابن الوقت بودن “ و برنامده و گذشته فریاد نکردن، خصلتهای شورشی فرد را افزایش می‌دهند و تحمل سرمایه داری و بندگی زر و زور و خودفروشی ذاتی آن را برای وی ناممکن می نمایند.

نتیجه

 همانطور که گفتیم پتانسیل رهایی بخش و انقلابی فوق در بطن جامعه موجود و در کنج ناخودآگاه کلکتیو آن منزل  گزیده است. این امر با مراجعه به شعر و عرفان ایران, علیرغم ایهام نهفته در آن و زبان  پر راز و  کنایه اش قابل اثبات است. اضافه بر مثال های قبل می توانیم چند بیت زیر را از عطار ذکر نمایید. ابیاتی که در آنها نفرت از اسلام و نیل به آزادگی و ریشه داشتن این آزادگی در اندیشه ما قبل اسلامی با هم بیان گشته اند.

 مسلمانان من آن گبرم که بتخانه بنا کردم

شدم بر بام بتخانه در این عالم ندا کردم

صلای کفر دردادم شما را ای مسلمانان

که من آن کهنه  بتها را دگر باره جلا کردم 

از آن مادر که من زادم دگر باره شدم جفتش

از آنم گبر می خوانند که با مادر زنا کردم

به بکری زادم از مادر از آن عیسیم می خوانند

که من این شیر مادر را دگر باره غذا کردم

اگر عطار مسکین را در این گبری بسوزاند

گوا باشید  ای مردان  که من خود را فنا کردم

 چنانکه گفته شد این نوع سخنان کفرآمیز و ضد اسلامی، خاص عطار نیست و دیگر آزادگان این سرزمین هم هر یک به نحوی از انحاء به این مسئله پرداخته اند.  البته وقتی که از پتانسیل انقلابی و اومانیستی صحبت می‌کنیم طبیعتاً منظورمان امکان بالقوه است و نه توانائی که هم اکنون به واقعیت تبدیل شده. به عبارت دیگر، منظور سخن این است که در اندرون این جامعه خسته دل و ظاهراً خاموش، نفرت از مرگ و اسلام پهلو به پهلوی عشق به زندگی و شادی در فغان و در غوغاست، منتها به صورت ناخودآگاه و نمادین. هنر انقلابیون در این است که فغان و غوغای نهفته در ناخودآگاه کلکتیو جامعه ایران را تبدیل به   پرخاشی آگاهانه بر ضد اسلام نمایند. به دیگر سخن آن را از حالت بالقوه به حالت بالفعل درآورند.  درست مثل شخص افسرده که صرفاً در صورتی شفا می‌یابد که احساسات و عواطف ناخودآگاه خویش را باور کند و دست از سرزنش خویش بردارد و پرخاش خود را متوجه ستمگر نماید. جامعه افسرده و ماتم زده ما هم بایستی عشق و احساسات زندگی پرستانه خویش را باور نماید و به عوض اینکه خشم و نفرت خود را با قمه و زنجیر و… بر سر و سینه خویش فرود آورد، آن را بر مغز اسلام بکوبد تا هم از و تحقیر هزارساله رها شود و هم زندگی و شادی و نشاط را باز یابد. 

روند فوق شبیه به پروسه ی رهایی پرولتاریا از انقیاد سرمایه است.پرولتاریا نیز تا زمانی که به خودش باور ندارد و از امکانات خویش بی خبر می باشد، چیزی نیست مگر بخشی از سرمایه، سرمایه متغیر.وی در این حالت از خود بیگانه و با غیر خود آشناست. ولی وقتی بر توهم ناتوانی خود و همه توانی سرمایه فائق آمد و به قدرت خویش واقف شد، قادر به در هم پیچیدن طومار سرمایه داری و برپاداشتن سوسیالیسم خواهد بود. وقتی از امکان پرولتاریا به نفع سرمایه داری و برقراری سوسیالیسم صحبت می کنیم، طبیعتاً منظورمان این نیست که همین امروز و به صورت بالفعل، کارگران مشغول نابود کردن سرمایه داری و برپا داشتن سوسیالیزم هستند. مقصود ما از بحث فوق این است که پرولتاریا به طور بالقوه قادر است طومار نظام سرمایه داری را در هم پیچید، منتها بالفعل شدن این امر مستلزم وقوف وی به توان خویش است. پی بردن به امکان بالقوه فوق را نبایستی صرفاً امری عقلانی دانست چرا که در این مورد سر و کار ما نه با عدم شناسایی یک مسئله‌ی عینی و بیرونی بلکه با ناتوانی افراد به درک قدرتی است که در درون خودشان نهفته. به عبارت دیگر پرده پنداری باعث این عدم وقوف به نیروی خویش شده است و دریدن این پرده پندار تنها راه نیل به آگاهی مزبور می باشد. دریدن این پرده پندار هم مستلزم اعتراض و پرخاش کارگران به نظامی است که غنای ایشان را در قالب ثروتی شیئی گونه و ضد انسانی اسیر نموده است. بدون این اعتراض ( مثلاً به شکل اعتصاب) ،  آن پرده پندار دریده نمی‌شود و تا وقتی که پندار فوق پابرجاست، پرولتاریا قادر نخواهد بود در آینه‌ثروت اجتماع، غنای خود را ( هرچند به صورتی  مسخ شده)  باز شناسد،  غنا یی که در پیکر کالا به صورت شیئی بیگانه و حاکم بر وی  تحجر یافته است.

منابع

 در تهیه این مقاله عمدتاً بر منابع زیر تکه شده است:

  • • اریک فروم،  داشتن یا بودن .  ترجمه اکبر تبریزی، انتشارات مروارید

  • • اریک فروم،  گریز از آزادی  ترجمه عزت الله فولادوند، انتشارات مروارید

  • •  اریک فروم، آناتومی تخریب گری انسان ترجمه صبوری، انتشارات پویش

  • • مولوی، مثنوی معنوی

  • • مولوی، دیوان کبیر

  • • حافظ، غزلیات

  • • یوگنی ادوارد ویچ برتلس،  تصوف و ادبیات تصوف، ترجمه سیروس ایزدی، موسسه انتشاراتی امیرکبیر

  • • و. ت.  استیس،  عرفان و فلسفه، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران

  • • فرهنگ ارشاد،  مهاجرت تاریخی ایرانیان به هند.  قرن هشتم تا هجدهم میلادی، تهران ۱۳۶۵.

  • • علی میرفطروس، حلاج، انتشارات افرا

  • • علی میرفطروس، اسلام شناسی، انتشارات گاج

  • • بدیع الزمان فروزانفر، شرح مثنوی شریف، انتشارات جلد ۱ و ۲

  • • ناصرالدین صاحب زمانی،  خط سوم

Comments are closed.